محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

971

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

خدمت آيم و حق خدمت به جاى آورم . وليد دستورى داد . يوسف هديه هاى نيكو بساخت . و آن حسّان نبطى را كه خالد را پيش هشام بد راى كرده بود و او را سپرده بود ، هنوز به شام بود . چون يوسف از عراق برفت ، وليد تدبير آن كرد كه يوسف را از عراق بازكند ، و عبد الملك بن [ محمّد بن ] الحجّاج بن يوسف را بفرستاد . و اين حسّان اين خبر بر در وليد بشنيد . و ميان او و يوسف دوستى بود . برخاست و پيش يوسف بازآمد و گفت كه وليد عبد الملك بن [ محمّد بن ] الحجّاج به اميرى خراسان فرستاد و ولايت به دو داد . يوسف گفت ما آمديم كه بر خالد حيلت كنيم ، اكنون خود كسى ديگر بر ما حيلت كرد . حسّان گفت : وليد را وزيراناند كه او سخن ايشان بشنود . روى آن است كه ايشان را به خواسته بفريبانى تا اين اميرى عراق بر تو نگاه دارند . يوسف گفت : اين كسها را اين مقدار به نزديك وليد بود تو بهتر دانى ، اين پانصد هزار درم از من بستان و هر كس را چندانكه بايد دادن بده و ايشان را از من خشنود كن . حسّان پانصد هزار درم از يوسف بستد و به دمشق آمد ، و آن همه وزيران را خشنود كرد ، تا چون يوسف اندر آمد ، او را پيش وليد بستودند . و وليد آن هديه ها بديد و خوش آمدش و يوسف را گرامى كرد . پس روزى چند بگذشت . حسّان مر يوسف را گفت نامه كن از كوفه نزديك خليفت تو آنجا كه شهر به غوغا بشوريد ، و من با ايشان نه بسم . و گر تو زود نيايى كار از دست برفت . پس يوسف اين نامه چنين بساخت و به وليد فرستاد . و وليد با وزيران تدبير كرد و مشورت كه [ چه ] بايد كردن . گفتند يوسف را باز بايد فرستادن كه عراق را جز از او كس نگاه نتواند داشتن . وليد يوسف را بفرمود كه به عراق باز شود . يوسف ابان بن عبد الرّحمن را گفت سوى وليد شو و بگوى كه خالد بن عبد الله از زندان بيرون كن و به من سپار تا من از او چهل بار هزار هزار درم بستانم و ايدر فرستم ، و اگر نتوانم از آن خويش بدهم . و اگر گويد آن درم كه پذيرد از تو ، بگو يوسف پذيرد ، تا من بيايم و بپذيرم . ابان بن عبد الرّحمن سوى وليد شد ] .